٭ در چشم بهم زدني، شش ماه گذشت ... (;

انگار همين ديروز بود كه با يه كم ترديدو نگروني ، ميخواستم اولين مطلب وبلاگم رو پابليش كنم:

" سلام! (: راستش اين اولين وبلاگي هست كه من دارم مينويسمو قراره پابليشش هم كنم (: يه كمي هم هول شدم انگار! ولي خوب هر كاري اولش اينجورياست، كم كم درست ميشه (: ديشب كه طبق معمول داشتم اخبار گويا رو ميخوندم به مقاله نيما نادري يا همون نيما اسكوتر خودمون برخوردم و با توجه به آشنايي كه با وبلاگ ها از طريق مقالات حسين درخشان پيدا كرده بودم، تصميم گرفتم كه منم وبلاگ نويسي رو از امروز شروع كنم..."

مرور بايگاني هفته هاي قبل وبلاگم، كلي خاطرات برام زنده كرد. يادش بخير، اون زمان نهايتش 30 تا وبلاگ بيشتر نبود، اكثرا" هم، همون روزا راه افتاده بودن، و حسين درخشان هم اميدوار بود كه در طول يكسال، تعداد وبلاگها به 100 برسه!! ((:

 

- ساعت 03:19


 



٭ وبلاگ سلمان رو كه حتما ميشناسيد؟ اولين وبلاگ فارسي (حتي قبل از سردبير:خودم) و پر از مطالب خوندني و آموزشي در مورد اينترنت. اين مطلب جالب رو هم در اونجا ياد گرفتم:

در ياهو مسنجرتون، كلماتي رو كه ميخواين در گوگل جستجو كنيد، براي ايدي yimgoogle (كه يك پاسخگوي خودكاره) بفرستين، و بلافاصله نتيجه ي جستجو رو در همون پنجره ي مسنجر دريافت كنيد! روش فوق العاده خوبيه براي سرچ سريع و مختصر در گوگل. ميتونين آيدي مذكور رو در مسنجرتون اضافه هم كنيد تا هر وقت ميخواستين سريعا بهش دسترسي داشته باشين. فقط ايرادش اينه كه كلمات فارسي رو نميتونين جستجو كنين و فقط پنج نتيجه اول رو هم بهتون نشون ميده.
براي شروع persian weblog رو سرچ كنيد. 2220 نتيجه رو در مدت 159هزارم ثانيه پيدا خواهد كرد... اوليش هم همين خاطرات مُشـَبـَّـكه! (:

 

- ساعت 14:58


 

٭ کاش مي شد دل کند از اين هياهو از اين دل خوش کنک هاي شهر و رفت رفت تا آن جا که اسمان آبيست .
به آن جا که از همه جا زيباتر است آن جا که تو هستي و سکوت و آسمان
تا کي بايد فقط را از قاب شيشه اي ديد و تا کي با ديدن تصويري دلت بايد بلرزد براي آن همه آرامش و خاطره .

تا کي در آرزوي حس مجدد آن شور بي پايان باشي
و تا کي بايد فقط به ياد بياوري آن آرامش را
آن همه شور و تلاش و آن پايان
پايان که نه آن آغاز دوباره را

صداي نرمه هاي باران بر روي خاک
دره هاي مه گرفته و چشم انداز دريا در آن دور دست ها
و آن قله بلند که تو را مي خواند...


پارسا هم رفت! در اعتراض به لجن كشيده شدن بلاگستان!! ): اخترك ب - 612 از اون وبلاگهايي بود كه هر از چندگاه ميخوندمش، ولي هر بار از اول تا آخرش رو و با عطش. هميشه يه حس نگراني و اضطراب از خوندن وبلاگ پارسا بهم دست ميداد، اينقدر قلمش شيوا بود كه تمام حس اضطراب و لذت يك كوهنورد به من هم منتقل ميشد. گاهي حتي احساس ميكردم كه ديگه طاقت خوندن بيشتر رو ندارم ! و بيشتر موقع ها هم غم پنهاني كه در ته نوشته هاي پارسا بود، در عمق وجود من نفوذ ميكرد ...
حيف كه يكي ديگه از وزنه هاي وبلاگستان هم نتونست اين هواي سنگين رو تحمل كنه و رفت ... تا باز هم در دل كوه، نفسي تازه كنه. پارساي عزيز، از اين پس هم باز به وبلاگت سر خواهم زد، بلكه دوباره بنويسي.
من هم مثل عليداد و مجيد و پارسا ، هرگز دوران طلايي شبكه ندا و تجربه ارزشمند اولين شبكه اطلاع رساني ايران رو فراموش نميكنم. يادش بخير.

آهاي
دلم تنگ شده
مي شنوي ...............

 

- ساعت 02:06


 

٭ عجبا! يه وبلاگو كشف ميكنيو اتفاقا" خيلي هم با مطالب سنگين و خوندنيش حال ميكني. اونقدري كه لينكشو هم ميذاري اون بالابالاهاي لينكهات! ولي تا لينك ميدي يهو 180 درجه عوض ميشه، اصلا يه جور ديگه ميشه! يه چيزايي مينويسه كه انتظار داري وبلاگ جديدا بنويسن تا مشتري پيدا كنن! از خودت وا ميري كه چرا همچين لينكي بالاي لينكاي محبوبته! برات نامه و پيغام پسغام مياد كه از تو بعيده كه همچين لينكايي بدي و و و...
من كه از كاراي اين همسايه هام تو وبلاگستان سر در نيوردم!! (:

 

- ساعت 01:28


 



٭
من يه خواهر زاده ي كوچولو دارم به اسم آرش (اين عكسشو وقتي از ديوار رفته بود بالاهو از سقف آويزون بود ازش گرفتم! ((: اين عينكي هم كه به چشمشه اولين باري كه خواستم بزنم به چشمم ، تو ديزين گمش كردم ): ).
آرش كوچولوي ما 4 سال بيشتر نداره و از اونجايي كه خيلي هم داييشو دوست دارهو عشق داييشم هست و خيلي هم به داييش برده، هم كلي خوش تيپ شده و هم كلي باهوش! (;
روزايي كه خونه ماست، وقتي من ميرسم خونه، بعد از دلبري كردناش، ازم اجازه ميگيرهو مياد كامپيوتر رو روشن ميكنه، به اينترنت كانكت ميشه ، Outlook رو هم اجرا ميكنه و اگه ايميلي داشته باشم، صدام ميكنه كه دايي بيا ايميل داري! (: هر وقت اين آرش خان اينجاست ديگه كامپيوتر من در اختيار آقاست، يا با 4-5 تا سي دي كه داييش براش خريده بازي ميكنه، يا نقاشي ميكشه، يا فولكس بازي ميكنه (Midtown Madness) ، يا كانكت ميشه به اينترنت و رو لينك سايت Teletubbies كه براش درست كردم كليك ميكنهو اونجا بازي ميكنه يا سيدي هاي موزيكي كه دوست داره رو ميزارهو گوش ميده. همه اين كارا رو هم خودش ميكنه، گاهي اشكالاي خالشو هم رفع ميكنه!! ((: امروز مامانش بهم ميگفت يادم بده ايميل هامو چك كنم، گفتم هروقت مشكلي داشتي از پسرت بپرش راهنماييت ميكنه!
يه مدته كه همه حروف الفباي انگليسي رو هم ياد گرفته و ديگه خيلي سريع هم پيداشون ميكنه، جديدا" خودش Word رو هم اجرا ميكنه، Caps Lock رو هم ميزنه (تا با حروف بزرگ بنويسه) ، انداره فونت رو هم بزرگ ميكنه و شروع ميكنه به تايپ كردن، اسم خودشو داييشو چهار پنج تا اسم ديگرو هم بلد بنويسه و و و ...

اين نسل الان، بزرگ بشن چي ميشن! حتي تا 13-14 سالگي نسل ما، اصلا داشتن كامپيوتر خونگي معنا نداشت، چه برسه به استفاده از اون. آرش از همون بدو تولدش با كامپيوتر و اينترنت بزرگ شده، واسه خودش كلي سيدي مخصوص داره، ايميل داره و ... اين نسل بزرگ بشن چي ميشن! (:

 

- ساعت 21:59


 

٭ شش ماه پيش، اولين واكنش نسبت به وبلاگم اين بود: تو هم بيكاريا! حالا هموني كه اين حرف رو بهم زد، بعد از شش ماه كار كردن بيكار شدهو خودشم داره خوابهاي طلايي ميبينه! (;
 

- ساعت 21:16


 



٭ خوندن يه مجله ي تمام رنگي، مخصوصا" اگر سينمايي هم باشه، لذتي داره ها! (: دنياي تصوير از اين بعد بصورت تمام رنگي و با قيمت 800 تومان منتشر خواهد شد...
 

- ساعت 23:43


 



٭ بالاخره برنامه اين هفته روز هفتم مصاحبه ي مفصلي رو كه چند هفته پيش با سياوش قميشي در اتاقي در پشت صحنه ي كنسرت لندنش انجام داده بودن ، پخش كرد (دقيقه 49). (: خلاصه اي از قسمتهاي جالبشو در آوردم و مينويسم:

" 21 خرداد 1324 در اهواز به دنيا اومدم (فقط 57 سالشه! من ويدئوي نقابش رو كه ميديدم احساس ميكردم 80 سالشه!) ، از ده ماهگي اومدم تهران و در 14 سالگي هم رفتم لندن. دبيرستان رو هم در اونجا به پايان رسوندم و ليسانس و فوق ليسانس موسيقي رو هم از يكي از دانشگاه هاي هنر لندن گرفتم (بيخود نيست كه اينقدر هنرمنده، تحصيلات آكادميك هم داره). بعد از پايان تحصيلاتم در دوران انقلاب به ايران برگشتم و چون احساس كردم كه جوي كه داره در ايران بوجود مياد نميتونه پذيراي كاراي من باشه در نوامبر 78 به لوس آنجلس رفتم و 23 ساله كه اونجا زندگي ميكنم.
اولين آهنگي كه ساختم، آهنگ قايقران بود كه ضيا خوندش و خيلي هم گرفت. اون زمان 14 ساله بودم، يه گيتار داشتمو فقط 4 تا آكورد بلد بودم و با همون 4 تا آكورد اين آهنگ رو ساختم. براي آلبوم حكايت، مسعود فردمنش بهم گفت من شعر ميخونم و تو هم آواز بخون، چون مردم به شعر خالي علاقه ندارند و بلكه اينجوري عادتشون بديم. كه متاسفانه مردم استقبال زيادي نكردن.
معتقدم كه قرار نيست تا در انتخاب سبك و آهنگ ما دنبال مردم بريم، قراره مردم دنبال ما بيان. بايد يه كار جديد كرد كه مردم دنبال اون برن... و اين آلبوم هارو هم تا حالا به بازار دادم: خواب بارون، تاك، حكايت، شهر آفتاب (بدون كلام)، قصه گل و تگرگ، هواي خونه، قصه امير، شكوفه هاي كويري، قاب شيشه اي، (حادثه رو اين وسط جا انداخت) و نهايتا" نقاب... "

و اينم از آهنگ غريبه سروده مسعود فردمنش كه يكي از تاثيرگذارترين و محبوب ترين و معروفترين آهنگاي سياوشه:

مسافر شهر غمي ، غريبي مثل خودمي ؛
تو صورتت پر از غمه ، غصه داري يه عالمه ؛
دوست داري درد دل كني ، دلت گرفته از همه ؛

غريبه توي غربت ، نگي چي شد محبت ؛
بگي ميگن ديوونست ، حرفاش چه بچه گونست ؛
تقصير آدما نيست ، اين همه درد دوا نيست ؛
آبـِهو نونو نفس ، كجا اومدي تو قفس ؛

تو هم مثه همه ماها ،
سر دوراهي مونديو، گفتي غريبي بهتره ،
واسه همه در به درا، اين ديگه را آخره ،

تو شك و توي ترديد ،
چشمات كجا رو مي ديد ؟؟


 

- ساعت 17:01


 



٭ ابراهيم نبوي در يكي از طنزهاي خوندنيش، ايران رو با يه سري از كشورها مقايسه كرده ، مثلا:
- در انگليس شما يك كيف اسكناس ميبريد و با آن يك ماشين مي خريد، اما در ايران شما يك ماشين اسكناس مي بريد و با آن يك كيف ميخريد.
- در همه جا آدم اول جرمش معلوم ميشود و بعد زنداني ميشود، در ايران آدم اول زنداني ميشود و بعد جرمش معلوم ميشود.
- يك نويسنده آلماني وقتي نوشته هايش چاپ شد معروف ميشود و يك نويسنده ايراني وقتي جلوي چاپ نوشته هايش گرفته شد معروف ميشود.
و احتمالا اين رو هم خود سانسوري كرده كه ننوشته:
- در همه جاي دنيا مردم با ديدن پليس و نيروي انتظامي احساس آرامش ميكنند ولي در ايران دچار نگراني و اضطراب ميشوند!

 

- ساعت 20:36


 

٭ اكران فيلمهاي خارجي در سينماهاي تهران
از چهارشنبه اكران 3 فيلم خارجي با صداي دالبي و زيرنويس فارسي در يه سري از سينماي تهران شروع شده:
- فيلم جنگي كمدي سرزمين هيچ كس در سينماهاى فرهنگ و مركزى.
- فيلم تريلر جمجمه ها محصول 2000 آمريكا در فرهنگسراى نياوران (اينو ما ديشب رفتيم، ولي خودمون 3 تا فقط مشتريش بوديم، پس نمايش داده نشد!!!)
- و فيلم درام ادونچر 7 سال در تبت محصول 1997 آمريكا و با بازى براد پيت در سينماهاى سپيده و كريستال.

 

- ساعت 20:36


 



٭ مژده به خودم و ديگر معتادان رايانه !! (:

متخصصان نابغه صنعت كامپيوتر جديدا" يه ماوس خيلي خوشكل ساختن، كه فقط تو كابوستون بتونين لمسش كنين!! يكيشو بخرين تا همچين كامپيوترو اينترنت بازي از سرتون بيوفته كه اصلا" باورتون نشه!! ((: اسمشم Body Mouse هست!


 

- ساعت 23:14


 

٭ خيلي بده كه آدم يه قرارشو به خاطر يه قرار ديگه و با اطمينان از اينكه قرار دومي برا اون روز فيكس شده، بهم بزنه، بعدش هموني كه بهش اطمينان داده بود يادش بياد كه اونروز يه قرار داشته پس قرار فيكس شده هم بهم بخوره! ):
 

- ساعت 22:34


 



٭ چي بگم ؟! (:
كلي حرف داشتم بزنم، ولي اين بلاگرداتكام خراب شدو تاريخ مصرف حرفاي منم گذشت!

يكي از رفقا يه رايتر Asus16/10/40 نو داره (3تا سيدي بيشتر باهاش رايت نكرده) ، با تخفيف ويژه ي وبلاگي ميده 65 تومن.
اگه ميخواستين باهاش تماس بگيرين.


 

- ساعت 22:33


 



٭ خودروي ملي، نوروز 1347 ! (:

قرنهاست كه تمدن سربلند ما نظم طبيعت را شناخته و مبداء سال ايراني، مبداء گردش و حركت منظومه شمسي است. ايران سال را با طبيعت آغاز ميكند و طبيعت با بهار نو ميشود.
وقتي نوروز 1347 با رقص شكوفه ها فرا ميرسد، سال 1968 كه در شبهاي يخ زده زمستان شروع شده كهنه و فرسوده شده است.
پيكان يك محصول ايران است و به تمدن ايران، تاريخ ايران و دانش كهن ايران بستگي دارد. بهمين دليل پيكان سال خود را با طبيعت آغاز ميكند.
پيكان 47 وقتي به بازار ميايد كه از عمر اتومبيلهاي 68 سه ماه سپري شده است. در دنياي تكنيك، در دنياي پرتلاش صنعت سه ماه مدت كمي نيست و آنها كه پيكان 47 ميخرند سه ماه از اتومبيل 68 در سراسر جهان پيش خواهند بود. پيكان 47 سه ماه نوتر، جوانتر و به تكنيك جديد نزديك تر است. نوروز امسال پيروزي سال 1347 و شكست سال 1968 است.

 

- ساعت 23:41


 

٭ كم لطفيه كه بعضي از اين مسافركش ها و راننده هاي متشخص رو گوسفند بناميم!! بازم گوسفند ده ها فايده و خاصيت داره، وقتي هم كه ميخواد راهشو كج كنه يه بع بعي ميكنهو اينهمه هم آلودگي هاي صوتي تصويري ايجاد نميكنه!
فكر كنم درصد زيادي از اين مسافر كش هاي عزيز، تو تناسخ قبليشون گاري چي بودن! دنبال 1001 بهانه ميگردن واسه درگير شدن، اگه روزي 40 تا ورود ممنوع و سبقت از راست و تجاوز به خطوط ديگه نداشته باشن روزشون شب نميشه! اگه به خاطر خلافشون براشون بوق بزني، خيلي با مرام باشن و زنجير نكشن، ميوفتن دنبالت تا به تلافيش براتون بوق بزنن!! مگه ميشه كه بخوان مسافري رو پياده يا سوار كننو بگيرن كنار؟ همون وسط واي ميسنو سر فرصت هم پولشونو ميشمارنو بعدش راه ميوفتن! از اون بدتر سرپيچ تقاطع ها، يهو ميزنن رو ترمز تا مسافررو از همكارشون بقاپن! اصلا همه خيابونو همه لاين هاشون رو ملك شخصيشون ميدونن، اگه روزي 2000 تا بوق نزنن، ميمونه تو دلشونو آخرشب منفجر ميشن، مخصوصا خيلي عاشق نگاه كردن به چراغ راهنمايي هستن تا به محض زرد شدن چراغ اون يكي خط، حتي اگه تو رديف پنجم ششم پشت چراغ هم باشن دستشون رو بزارن رو بوق و در جواب ‌چه خبره هم دهنشون رو تا بنا گوش باز كننو هرچي كه لايق خودشونه ابراز كنن، در صورتي كه هنوز رديف اولي ها هم كاملا" راه نيوفتادن! و و و ... البته تو مملكتي كه پليسش با چراغ خاموش وارد كوچه هاي ورود ممنوع ميشه تا يه گيري به منو شما بده، ديگه از مسافركشش نميشه انتظار داشت!

 

- ساعت 23:38


 

٭ ديشب داستان استريت (يا به قول بعضي ها داستان سرراست!!) رو از سينما چهار ديدين؟ من كه خيلي از ديدنش لذت بردم. عجب اين پيرمرد 79 ساله آمريكايي بازي درخشان و تاثير گذاري داشت (نقشش در سريال آني شرلي رو كه يادتون مياد؟). Richard Farnsworth بعد از اين فيلم و به خاطر همين بازي درخشانش نامزد دريافت اسكار بهترين نقش اول مرد شد، ولي بعد از اينكه اسكار رو نبرد، با اسلحه و در سن 80 سالگي خودكشي كرد!!
اين ديويد لينچ هم آدم عجيب و غريبيه، از يه طرف يه فيلم مثل بزرگراه گم شده ميسازه با ساختاري فوق العاده سردرگم و گيج كننده و از طرفي هم داستان استريت رو با سادگي تمام ميسازه. گرچه هر دو فيلمش هم سخت به دلم نشست. فيلم بعدي لينچ يعني دكنر مالهلند پارسال نخل طلايي كن رو برد و امسال هم خودش رئيس داوران جشنواره كن شده.

 

- ساعت 00:04


 

٭ آخ جان! فيلم ترسناك ديگران (The Others)، با بازي زيباي نيكول كيدمن ، براي اكران در سينماهاي ايران مجوز گرفت. اين فيلم و What Lies Beneath تنها فيلمهايي بودن كه از ديدنشون واقعا ترسيدم (البته خيلي به خودم تلقين ميكردم كه بايد بترسم! (: ) و بعدش تا يه مدت جرات نميكردم در تاريكي و با هدفون فيلم بيبنم!! (((: به جفتشون هم 8 ستاره از 10 ستاره دادم. ولي حالا دلم ميسوزه كه چرا ديگران رو ديدم! اگه براي اولين بار و با صداي دالبي، تو سينما ميديدمش، خيلي برام تاثير گذار تر ميشد... فقط اينو بگم كه اون چيزي كه اولين بار موقع ديدن اين فيلم تصور ميكنين با اون چيزي كه آخر فيلم فاش ميشه، كاملا فرق داره، و اين فيلمم سرانجامي مثل فيلمهاي ديويد فينچر داره...
بي صبرانه منتظر اكرانشم. تو سينما چه غوغايي ميشه! ((:

 

- ساعت 00:03


 

٭ پريشب يه قرار خوب با رفقاي پيامي داشتيم. من تازه نقاب سياوش قميشي رو براي ماشين زده بودم رو كاست و اولين باري بود كه تو ماشين ميشنيدمش. اونشب برگشتنا، تك و تنها ، ساعت يك نصف شب، اينقدر با اين آلبوم حال كردم كه نيم ساعتي الكي تو خيابوناهو اتوبانا چرخيدم تا كـُلش رو گوش كنم! (:
اين نوشتن خاطرات و يادداشت ها به طور آنلاين و در حقيقت وبلاگ نويسي لااقل اين حـُسن رو داره كه مصداق شعر اين ترانه ي سياوش قميشي نميشه:
ما ميخواستيم از درختا / كاغذو قلم بسازيم
بنويسيم تا بمونيم / پشت سايه جون نبازيم
آينه ها اونجا نبودن / تا ببينيم كه چه زشتيم
رو درخت با نوك خنجر / زنده باد درخت نوشتيم !!

 

- ساعت 00:03


 



٭ سوم و از همه مهمتر هم اينكه بخش Comment وبلاگم رو فارسي كردم! (: لطفا با كليك كردن بر روي لينكي كه در پايين هر مطلب قرار گرفته، نظرات خودتون رو در موردش بنويسيد. و در صورت امكان هم به فارسي و با فرمت يونيكـُد.
 

- ساعت 00:12


 

٭ دوم اينكه قائم مقام مجلس خبرگان كه از دوآتيشه هاي محافظه كاره از نحوه اداره امور مملکت به شدت انتقاد کرده و گفته که جامعه ايران در حال انفجاره و اظهار اميدواری کرده که مقامات پيش از آن که دير شود به علايم بروز خطر توجه نشان دهند!
كل خبر

 

- ساعت 00:12


 

٭ اول اينكه اين فيلم خبري بي بي سي از ايران امروز(!) رو بيبينين تا متوجه بشين كه چرا اروپايي ها و آمريكايي ها در مورد ماها آنچناني و اينچنيني فكر ميكنن!
 

- ساعت 00:12


 



٭ اينم عكسي از خونه مايكل جكسون !!
براي ديدن عكس بزرگتر و كامل تر، اينجا شيفت - كليك كنيد.


 

- ساعت 17:17


 

٭ فيلم قاتلين بالفطره ي اليور استون رو ديدين؟

در مورد دو قرباني خشونت در دوران كودكيه كه عاشق هم ميشن و با دست زدن به قتل هاي زنجيره اي به خبر داغ رسانه ها تبديل ميشن! نكته جالب اينجاست كه تهيه كنندگان اين فيلم مجبور به حذف 150 صحنه از فيلم شدند تا حداقل بتونن با درجه R فيلم رو به نمايش در بيارن ! البته درجه R به جاي اينكه عاملي بازدارنده باشه، بيشتر سينماروها رو به ديدن اين فيلم ها وسوسه ميكنه! 37 درصد از جوانان زير 17 سال آمريكايي هم اذعان كردن كه گهگاهي به طور غير قانوني براي ديدن اين فيلمها به سينما ميرن.

 

- ساعت 17:13


 

٭ سايتي تحت عنوان بهمن 77 كه ادعاي خانه دانشجويان ايران و تلاش براي اتحاد رو داره (!!) ، با هزار كلك شما رو تشويق به دريافت فايلي به نام Alphabete.exe ميكنه كه در حقيقت تروجان برنامه هك Sub7 هست و در صورت دريافت و اجراي اين برنامه، كامپيوتر شما به طور كامل در اختيار آنها قرار خواهد گرفت و از راه دور قادر به كنترل كامل كامپيوتر شما و كشف پسوردهايتان خواهند بود.
پيشنهاد ميكنم كه هميشه يك برنامه ي ويروس ياب مانند پاندا رو براي شناسايي و خنثي سازي اين فايل ها در كامپيوترتون فعال نگه داريد.

 

- ساعت 14:19


 



٭ (1)
با يك شكلات شروع شد. من يك شكلات گذاشتم توي دستش. او يك شكلات گذاشت توي دستم. من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا كردم، سرش رو بالا كرد. ديد كه مرا ميشناسد. خنديديم. گفت: دوستيم؟ گفتم: دوست دوست. گفت: تا كجا؟ گفتم: دوستي كه تا ندارد. گفت تا مرگ! خنديدم و گفتم: من كه گفتم تا ندارد! گفت: باشد، پس تا پس از مرگ! گفتم: نه، نه، نه، تا ندارد. گفت: قبول، تا آنجا كه همه دوياره زنده ميشوند، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت، تا جهنم، تا هرجا كه باشد من و تو هم دوستيم. خنديدم. گفتم: تو برايش تا هر كجا كه دلت ميخواهد يك تا بگذار. اصلا" يك تا بكش از اين سر دنيا تا آن سرش. اما من اصلا" تا نمي گذارم. نگاهم كرد، نگاهش كردم. باور نمي كرد. مي دانستم. او مي خواست حتما دوستي مان تا داشته باشد. دوستي بدون تا را نمي فهميد.

 

- ساعت 23:53


 

٭ (2)
گفت: بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم. گفتم: باشد. تو بگذار. گفت: شكلات. هربار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو، يكي مال من. باشد؟ گفتم: باشد.
هربار يك شكلات ميگذاشتم توي دستش، او هم يك شكلات توي دست من. باز همديگر را نگاه ميكرديم يعني كه دوستيم. دوست دوست. من تندي شكلاتم را باز ميكردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را ميخوردم. مي گفت: شكمو! تو دست شكمويي هستي. و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ. مي گفتم: بخورش! مي گفت: تمام ميشود. ميخواهم تمام نشود. براي هميشه بماند.
صندوقش پر از شكلات شده بود. گفتم: اگر يك روز شكلات هايت را كسي بخورد، آن وقت چه كار ميكني؟ گفت: مواظبشان هستم. مي گفت: ميخواهم نگه شان دارم تا موقعي كه دوست هستيم و من شكلات ها را ميگذاشتم توي دهانم و مي گفتم: نه، نه، تا ندارد. دوستي كه تا ندارد.

 

- ساعت 23:51


 

٭ (3)
يك سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بيست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شكلات ها را خورده ام. او همه شكلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب خداحافظي كند. مي خواهد برود. برود آن دوردورها. مي گويد: مي روم اما زود بر مي گردم. من مي دانم، مي رود و بر نميگردد. يادش رفت شكلات به من بدهد. من يادم نرفت. يك شكلات گذاشتم كف دستش. گفتم: اين براي خوردن. يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش: اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت. يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش. هر دو را خورد. خنديدم. مي دانستم دوستي من تا ندارد. مي دانستم دوستي او تا دارد، مثل هميشه. خوب شد همه شكلات هايم را خوردم. اما او هيچ كدامشان را نخورد. حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد؟؟!

زري نعيمي

 

- ساعت 23:50


 



٭ ديشب شوهر خواهر من رفت كانادا، تا مقدمات رفتن آبجي خانوم و آرش كوچولوي منو هم آماده كنه. كاووس تو اين چند سال براي من مثل يه برادر بود، خيلي چيزا ازش ياد گرفتم و خيلي بهش مديونم و الانم جاش خيلي خيلي برام خاليه... وقتي كه داشت ميرفت، من خونه نبودم، رفته بوديم شمال و اونشب نيم ساعتي دير رسيديم خونه... من از خداحافظي كردن متنفرم، در حقيقت اصلا طاقت خداحافظي رو ندارم و چقدر خوب شد كه خونه نبودم. كاش وقتي كه خواهرمم ميره يه جاي دور دور باشم! رفتن آرش كوچولوم رو چجوري تحمل كنم؟؟؟ ):
به هرحال مهاجرت راهي بود كه خودشون انتحاب كردن و حالا كه بهش رسيدن اميدوارم كه موفق باشن و به همه خواسته هاشون برسن...
كاوس جان ، ميدونم كه اونور دنيا هم بازم از مشتري هاي دائمي وبلاگم خواهي بود. برات از صميم قلب آرزوي موفقيت ميكنم.

 

- ساعت 23:56


 

٭ خورشيد هم رفت! اين اومدنو رفتن ها منو ياد اون زموناي خودم ميندازن... يه زماني فكر ميكردم ، حتي زنم كه بگيرم، وقتي برسم خونه اول برم سراغ شبكه پيامو ايميل هامو چك كنمو به انجمنام برسمو يه سري هم به انجمناي ديگه بزنم، بعدش برم سراغ عيال!! (: در حالت خيلي حادّش ميشد 2 تا كامپيوتر بذارم تو خونه تا در حين شبكه گردي، با خانومم هم پيج بازي كنم! ولي همه ي اين خوابو خيال ها، پارسال با تغييراتي كه در سطح مديريتي شبكه پيام رخ داد، تموم شدو منم مثل اكثريت مديران و بچه هاي قديمي پيام ترك پيام كردم، البته يك ترك اجباري.
ولي بازم خدا ياهو مسنجر رو حفظ كنه كه كم و بيش رفقاي پياميم رو از اون به بعدش اونجا ميديدم، همچنين كلاب هاي ياهو و كلوپي كه براي اكيپمون درست كرده بودم تا حدودي جاي خالي انجمنهاي پيام رو برام پر كرد. حالا هم كه ديگه دست به وبلاگ شدمو از پيام فقط خاطرات خوبش و رفقاي شاهكار پياميم باقي موندن، رفقايي كه يك دنيا برام ارزش دارن.

 

- ساعت 23:56


 

٭ ديگه عمرا" اين پارس آنلاين مزخرف رو تمديد كنم. اين 2 هفته ي باقيمونده اش هم بگذره، ميرم دوباره از همون البرز اكانت ميگيرم. هم قيمتاش ارزونتره، هم مسئولاش آدم ترن و هم كيفيتش بهتر! 200 دقيقست كه آنلاينم و بعد از كلي زور زدن، با خطهاي مثلا 56 كيلوييش 18 مگ دريافت كرده، در صورتي كه با البرز 36 كيلويي ، 2 ساعته 28 مگابايت دريافت ميكردم!
 

- ساعت 19:22


 



٭
عزيز بومي اي هم قبيله
رو اسب غربت چه خوش نشتي
تو اين ولايت اي با اصالت
تو مونده بودي تو هم شكستي
تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسم ديار ما بود
اون كه سپردي به باد حسرت
تمام دارو ندار ما بود

كدوم خزون خوش آواز
تورو صدا كرد اي عاشق
كه پركشيدي بي پروا
به جستجوي شقايق
كنار ما باش كه محزون
به انتظار بهاريم
كنار ما باش كه با هم
خورشيدو بيرون بياريم

هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نيت روز
رفتنو رفتن، صادق و ساده
نيامدن باز اما تا امروز
خدا به همراه اي خسته از شب
اما سفر نيست علاج اين درد

راهي كه رفتي رو به غروبه
روبه سحر نيست، شب زده
برگرد

 

- ساعت 14:23


 

٭ بهترين چيز
____ رسيدن به نگاهيست
__________ كه از حادثه ي عشق
_____________________________ تـر است.

__________________________________________سهراب

 

- ساعت 14:23


 



٭ هشدار! مواظب پسوردهاي خود باشيد!

امشب طبق معمول وقتي كه ميخواستم ديسكانكت كنم، قبلش تو ياهو مسنجر invis شدم تا ايديم رو خط گير نكنه! ولي چند لحظه بعد از اينويز شدنم، يه پيغام گرفتم كه ارتباط شما با ياهومسنجر به علت اينكه اين ايدي در يك دستگاه ديگه وارد شده قطع ميشه!!! يه به اصطلاح هكر محترم منتظر وايساده بود و تا احساس كرد من logoff كردم با ايدي و پسورد من وارد شده بود. بلافاصله دوباره وارد ياهو مسجر شدم و ديدم كه بعله! قضيه همينطوري هست كه حدث زدم! من معمولا وقتي با مسنجر بالام، لينك وبلاگم رو در استاتوس مسنجرم ميذارم. و اين هكر بامزه هم لينك رو گذاشته بود و بغلشم يه توروخدا نوشته بود!!! ((((: خلاصه زود پسوردم رو عوض كردم ولي بدجوري تو فكر بودم كه چطور پسوردم لو رفته بوده!
امروز يه نامه با عنوان Special Someone Sent You A Yahoo! Greeting به دستم رسيده بود. منم با اين فرض كه يكي برام كارت فرستاده نامه رو باز كردم. و روي لينكي كه توش بود و قرار بود منو به كارتم راهنمايي كنه كليك كردم. تا اينجاي كار همه چي عادي بود، ولي يه صفحه عينا" شبيه صفحه ياهو باز شدو و ازم ايدي و پسوردم رو خواست. بازم همچين چيز عجيبي نبود و منم ايدي و پسورد رو وارد كردم ، ولي بهم ارور داد كه پسوردت غلطه ، چند بار امتحان كردمو بازم همين پيغام رو گرفتم و ديگه منصرف شدم!
امروز بعد از اينكه فهميدم پسورد ياهوم لو رفته، احساس كردم كه هرچيه بايد زير سر اين نامه باشه، دوباره يه بررسيش كردم و ديدم كه بهله! اين نامه قلابي يك صفحه عينا" شبيه ياهو باز ميكنه، ولي با اين تفاوت كه ايدي و پسورد ياهو رو براي اين هكر عزيز (كه اتفاقا از ابتكارش خوشم اومد، گرچه دست دوم بود!) ميفرسته!! خلاصه اينكه مواظب خودتون باشين تا سر شما همچين بلاهايي نياد! و به اين نكته هم توجه داشته باشين كه معمولا ياهو روي يك كامپيوتر فقط پسورد رو از شما ميخواد، و نه ايدي و پسورد رو به طور همزمان. (:

 

- ساعت 02:34


 

٭ امان از اين تكنولوژي و كامپيوترو اينترنت! كه هرچي بدبختي ميكشم از دست ايناست! الان ساعت دو نصفه شبه! فردا صبح 6 بايد پاشم، پس فردا هم امتحان دارم! ولي هنوز نتونستم دل از اين موجودات خبيث بكنم! اين كامپيوتر و مودم اينقدر رو من تاثير گذاشتنو در حقيقت تعيين كننده مسير زندگي من بودن كه كم مونده كه هركي ازم بپرسه چن سالته، بگم سال 73 بود كه مودم خريدمو در دنياي مجازي متولد شدم!! (:

امان از اين دوستان ناباب! كه هرشب منو از خونه ميكشن بيرون! اگه گذاشتن به درسو زندگيم برسم! ولي جدي جدي من اگه اقلا 3 روز در هفته عليرضا و حسام رو نبينم ، از شدت افسردگي يه بلايي سر خودم ميارم! (: يك هزارم اينقدري كه قيافه ي اين رفقاي شبكه پياميم رو ديدم، روي جلد كتابامو هم نديدم!!!! (: ولي همچين دوستاي ماهي كم پيدا ميشن، من كه قدرشونو ميدونم (:

 

- ساعت 02:09


 

٭ هميشه خيلي برام جالب بوده كه از زندگي روزمره و عادي معلم ها و استاد هام سر در بيارم!! كلا" جالبه كه آدم بفهمه پشت اون چهره هاي اكثرا" جدي معلم ها و اين روابط معمولا خشك و جدي شاگرد و معلمي و دانشجو و استادي چه چهره اي در زندگي عادي قرار گرفته... با اين حساب شاگردهاي خورشيدخانوم و پينك فلويديش بايد خيلي لذت ببرن، وقتي كه وبلاگاشون رو ميخونن و از زندگي واحساسات واقعيشون، جدا از روابط شاگرد و استادي، با خبر ميشن. (:
 

- ساعت 02:01


 



٭ گرچه علاقه ي چنداني به اين كارگردان و كلا" فيلمهاي اينچنيني ندارم، ولي از وقتي كه پيش پرده مرد عنكبوتي رو ديدم، بدجوري علاقمند به ديدنش شدم. و ظاهرا هم اشتباه نميكنم. Spider Man تنها در اولين هفته اكرانش 115 ميليون دلار فروش كرده! خودتون يه سر به اينجا بزنين و اين فروش سرسام آور رو با فروش بقيه فيلمها مقايسه كنيد. قبلا" از سَـم رِيمي Evil Dead رو ديده بودم كه يكي از مسخره ترين و بدترين فيلمهايي بود كه به عمرم ديدم، گرچه ايده اي شد براي يكي از بهترين بازي هاي كامپيوتري ، يعني Duke Nukem . ولي وسترن Quick and the dead رو با بازي شارون استون ، جين هكمن و هنرپيشه هاي ناشناس آن زمان و سوپر استارهاي فعلي، يعني راسل كراو و لئوناردو ديكاپريو پسنديده بودم.
 

- ساعت 20:46


 

٭
perfect age
is somewhere between
old enough to know better
and young enough not to care


 

- ساعت 01:13


 

٭ و اما امروز! بعدازظهر بود كه كيوان ، پسر خالم ، بهم زنگ زدو گفت ميخواد بره نمايشگاه و خواست كه باهم بريم، منم گفتم كه يكشنبه به جاي دانشگاه رفتم نمايشگاه تا از امروز يه كم درس بخونم و نميتونم بيام! ولي وقتي كه از يه جاي ديگه خبردار شدم كه مجله هاي خارجي رو هم با قيمت خوب تو نمايشگاه ميفروختنو من متوجه نشده بودم، دوباره بهش زنگ زدم و با هم رفتيم!! بازم از سالنهاي مطبوعاتي شروع كرديم. تا وارد شدم چشم به غرفه مجلات خارجي افتاد، يه شماره از مجله نشنال جغرافي و 2 شماره مجله سينمايي Sight & Sound رو با قيمتهاي خيلي خوبي خريدم. بعدش بازم رفتم سراغ نشريات تخصصي عمران. شايد نصف نشريات تخصصي مربوط به رشته عمران ميشد، منم حسابي بهم احساس مهندسي دست داده بودو رگ غيرت عمرانيم زده بود بيرون! (: همه ي شماره هاي گذشته عمران شريف رو كه موجود بود خريدم. اين مجله يكي از بهترين مجلات عمرانيه و خيلي به درد ماها ميخوره. پيام مهندس رو هم كه يه نشريه سازه اي ديگست مشترك شدم و 2 تا شماره آخرش رو هم خريدم، آب و فاضلاب رو هم مشترك شدمو 5 تا شماره آخرش رو گرفتم و ديگه بيخيال بقيه مجله هاي عمراني شدم!
رفتم سراغ هنري ها، چنتا ويژه نامه ي هفته نامه سينما رو گرفتم، ويژه نامه مجله تصوير كه قراره عكساي خيلي جالبي توش باشه رو هم پيشخريد كردمو اولين شماره مجله پيلبان كه نشريه تخصصي انيميشن هست رو هم خريدم. داشتم دوباره ميرفتم سراغ غرفه دنياي تصوير كه كيوان بزور منو كشيد بيرون و شانس اوردم كه بازم كلي براي خريد شماره هاي قديمي و تكميل آرشيو پياده نشدم. تا همينجاشم نزديك 20 تومن فقط امروز مجله خريده بودم. حالا از خريداي يكشنبم بگذريم.
رفتيم سراغ سالن كمك آموزشي، كيوان امسال كنكور دارهو ميخواست يه سري كتاب بخره. اونجا چشمم به جمال غرفه ناقوس كه يكشنبه اين همه دنبالش گشته بودم هم روشن شد و دوتا كتاب Hacker و آموزش جاوااسكريپت خريدم.
ديگه كم كم داشت ساعت 7 ميشدو وقت نمايشگاه رو به اتمام بود. يه گشت كوچيك ديگه هم تو محوطه باز نمايشگاه زديمو راهي شديم به طرف خونه...
الانم همه ي مجله ها و كتابا كف اتاق پهنه. من برم مرتبشون كنمو بعدشم بخوابم، بلكه فردا پس فردا رو واسه امتحان جمعه ام يه كم درس بخونم. البته اگه اين كامپيوتر و وبلاگ بذارن! اينو خراب كنم بدبخت ميشم!

 

- ساعت 00:21


 

٭ چند روزي بود كه عذاب وجدان گرفته بودم كه چرا هنوز نمايشگاه كتاب نرفتم. روزاي اولش تصميم داشتم برم كه سرماخوردمو نشد، آخر هفته هم كه شلوغ ميشد و ارزش رفتن نداشت، 3 روز اول اين هفته هم كه كلاس داشتمو نميشد برم و 3 روز بعدش بايد برا امتحان مهم آخر هفته ام درس ميخوندنم! خلاصه وجدان درد بدجوري اذيتم ميكرد، تعريف هايي هم كه تو وبلاگاي ديگه راجع به نمايشگاه ميخوندم، مزيد بر علت ميشد (هي ميخوام فارسي رو پاس بدارم، نميشه!). گفتم شنبه از كلاسم ميزنمو ميرم كه شنبه هم هوا خراب شد. بالاخره هرجوري كه بود تصميم رو گرفتمو يكشنبه كلاسا رو دودر كردمو به جاي داشنگاه رفتم نمايشگاه! با اين توجيه كه ديگه سه شنبه به بعد ميشينم درسمو ميخونم...
طرفاي ده ونيم بود كه راه افتادم. ترافيك زيادي نبود و حدود 20 دقيقه اي رسيدم نمايشگاه. خوشبختانه امسال پاركينگ نمايشگاه رو عمومي كرده بودن و بدون اينكه هيچ دردسري براي پيدا كردن جا پارك بكشم، خيلي راحت وارد پاركينگ رايگان نمايشگاه شدمو پارك كردم. درست پشت سالنهاي 1 تا 4 كه مربوط به جشنواره مطبوعات بودن و منم بيشتر به هواي اونها اومده بودم. همينكه وارد اولين سالن شدم، احمد مارس (لقب ها، همه ايدي هاي مرحوم شبكه پيامن (: ) رو ديدم، انتظارشو هم داشتم، قبلا تو وبلاگ نيما خونده بودم كه غرفه ي ايسنا هم تو يكي از سالنهاي جشنواره مطبوعاته. خلاصه رفتيمو احمد منو با ايسنايي ها آشنا كرد. امسال يه سيستم سريع انتشار خبرهاي نمايشگاه هم گذاشته بودن و يه تايپيست تند تند داشت تايپ ميكرد و خبرهاي نمايشگاه رو در سايت ايسنا منتشر ميكرد. ازش از آخرين اخبار در مورد بنيان و ايران پرسيدم و انتظار داشتم كه اقلا در مدت نمايشگاه رفع توقيف شده باشن، ولي فقط ايران رفع توقيف شده بود و بنيان هم به دهها قربانيه ديگه پيوست.
ياد اولين جشنواره مطبوعات بعد از دوم خرداد افتادم، عجب جشنواره پرشوري بود و مردم با چه شوروشوقي از غرفه روزنامه هاي اصلاح طلبي كه تا اون زمان نمونش رو نديده بودن استقبال ميكردن. هميشه ده ها نفر دم غرفه رونامه جامعه تجمع كرده بودن و خلاصه اون جشنواره، پرشور ترين جشنواره مطبوعات بود. يادش بخير، روزنامه هاي اون زمان رو من نميخوندمشون! ميخوردمشون! از بس كه مطالب جديد و خوندني داشتن. اون زمان فكر ميكردم كه ديگه هيچ چيز نميتونه اصلاحات رو متوقف كنه و حسابي مثل بقيه ي مردم به آينده ايران و اصلاحات اميدوار بودم. ولي بعد از توقيف هاي غير قانونيه جامعه، نشاط، طوس، عصر آزادگان، خرداد و صبح امروز ديگه هيچ روزنامه اي نخريدم و به اخبار اينترنتي و ماهواره اي روي آوردم! سياست هاي غلط سياستگزارها باعث شد كه به جاي خوندن اخبار كنترل شده نشريات داخلي، من و امثال من به اخبار صريح .و بدون سانسور اينترنتي و ... روي بياريم. اين اواخر هم كه با تعريف هاي نيما پندار از بنيان، تصميم داشتم كه دوباره روزنامه خوني رو شروع كنم كه اونو هم تحمل نكردن!! اونم با دليل مسخره شبيه بودن لوگو به لوگوي مجله بنيان! بگذريم.
بيشتر از يك ساعتي تو سالنهاي مطبوعاتي گشت زدم. بيشتر دم غرفه هاي مجله هاي سينمايي مخصوصا دنياي تصوير و سينما و مجلات كامپيوتري مثل وب و ريزپردازنده و مجله هاي تخصصي عمران مثل عمران شريف و پيام مهندس و آب و فاضلاب بودم. كسري هاي مجله وب رو هم خريدم و اشتراكمو هم براي وب و ريزپردازنده تمديد كردم. اشتراك عمران شريف رو هم گرفتم و كسري هاي دنياي تصوير رو هم خريدم (بيشتر از 20 شماره!)، خودشو هم مشترك شدم، به هواي اينكه مثل سري قبل بايد 6000 تومن براي اشتراكش بدم، ولي اشتراك يكساله سفارشيش يازده تومن شده بود و ديگه اشتراك معمولي هم نداشتن. گفتن كه از شماره جديد قراره كه مجله تمام رنگي و گرون بشه، منم پيش خودم فكر كردم كه احتمالا بايد اشتراكش به صرفه تر باشه و مشترك شدمو رفتم. ولي بازم يه جورايي قلقلكم شد كه برگردم و بپرسم كه قيمت جديدش چقدره، گفتن كه از اين ماه ميشه 800 تومن، منم هرجوري كه حسابش كردم، ديدم اين اشتراكش اصلا به صرفه نيستو اشتراكمو پس دادم! (:
امسال 4 تا سالن مطبوعات سراسري و رسمي داشتيم، و يك سالن هم مطبوعات استاني. تو يكي از سالنها هم آخرين شماره همه نشريات رو براي ديدن گذاشته بودن. كاش يادي هم از روزنامه هاي توقيف شده ميكردن و آخرين شماره اونها رو هم به نمايش ميذاشتن. انجمن دفاع از آزادي مطبوعات هم يك غرفه داشت و سرتاسر ديوارش رو با اسم نشريات توقيف شده فرش كرده بود. روزنامه هاي ايران و همشهري هم غرفه هاي بزرگي به خودشون اختصاص داده بودن. گاهي دم غرفه روزنامه كيهان شلوغ ميشدو مردم سعي داشتن با بحث كردن با غرفه دارها، اونها رو به راه راست هدايت كنن ، دريغ از اينكه دارن ميخ در سنگ ميكوبن. و گاهي هم خلوت خلوت بود و هيشكي كاري به كارشون نداشت. در غرفه گل آقا هم ميشد كشكمون رو بسابيم! يه ظرف پر از گوله كشك دم غرفه بود و بالاش هم نوشته بود سابيدن كشك در اين مكان آزاد است (يا يه چيزي تو همين مايه ها!) .
بالاخره از سالنهاي مطبوعاتي دل كندمو يه سركي در سالن كتابهاي خارجيش زدمو بعدش رفتم سراغ غرفه هاي داخلي. خوشبختانه شلوغي دم غرفه ها قابل تحمل تر از سالاي پيش بود و راحت ميشد به همه كتابا دسترسي پيدا كرد. چندتا كتاب و دفترنقاشي واسه آرش كوچولو (هموني كه من دايي عليشم) خريدمو گزيده اشعار فريدون مشيري و جيمز هتفيلد و اكسل رز (هماهنگي كتابارو حال ميكنين! ((: ) رو هم برا خودم خريدم. خودآموز 24 ساعته ASP.NET رو هم از انتشارات غزال گرفتم، كانون نشر علوم هم كتاباي كامپيوتري بدرد بخوري نداشت و بيشترم به هواي انتشارات ناقوس بودم كه آخرشم تو سالن ناشران داخلي پيداش نكردم . ): يه مجموعه 6 جلدي روانشاسي ساده هم گرفتم كه به نظر كتاباي خيلي خوبي ميومدن و صدها نكته براي زندگي بهتر و آرامش در كارو حفظ تندرستي و ... داشتن. يه كتاب كمك هاي اوليه كه به نظرم دونستنش براي هر كسي لازمه و يه ديوان حافظ كوچولو هم خريدم. چنتايي پوستر خوشگل ايران و تخت جمشيد و كتاب نگرشي نو بر تخت جمشيد هم آخرين خريد هام بودن. هر چي هم گشتم تقويم ديواري خوبي پيدا نكردم.
از خستگي و سنگيني كتابا ديگه رمقي برام نمونده بود. به اميد سوار شدن به ماشين از آخرين سالن درومدم ولي توراه تبليغاتي كه از بلندگوهاي نمايشگاه پخش ميشد منو به سالن نشر الكترونيك كه طبقه دوم ساختمون ميلاد بود كشوند. غرفه هاي زيادي محصولات خودشون رو عرضه كرده بودن. خيلي جلوي خودمو گرفتم كه هيچ سيدي نخريدم، البته اكثر سيدي ها هم به خاطر ايراني بودنو كپي رايت داشتنشون نسبتا گرون بودن ولي سيدي ايرانيا – شكوه گذشته ها خيلي وسوسم كرده بود. مدتهاست كه ميخوام اين سيدي رو بخرم ولي زورم مياد 8-9 تومن براش پول بدم! يكي به من كادوش بده لطفا!! (: فقط يه سيدي قصه برا آرش جونم گرفتم. نيما سيگان رو هم تو غرفشون ديدم. حتما شما هم تبليغاي سيدي هاي آموزشي انياك رو، رو يكي از بيلبورد هاي اتوبان مدرس يا بالاي پله برقي هاي مجتمع پايتخت ديدين. خلاصه چند دقيقه اي هم پيش نيما نشستمو بالاخره بازديد طولاني و خسته كننده ولي لذت بخش من از نمايشگاه تموم شد. به نظر من كه نمايشگاه خيلي خوبي اومد و من كه خيلي ازش راضي بودم.
دقيقا يكساعته كه دارم تايپ ميكنم! از انگشت افتادم ديگه!! فكرم نكنم كه كسي تا اين تهش رو بخونه!! (: يعني شما جدي جدي تا اينجاشو خوندين؟ بابا دمتون گرم! كلي حال دادين! ((((:

 

- ساعت 00:20


 



٭
يه بنر براي طوماري كه برعليه مصوبه ضد ايراني سناي آمريكا تهيه شده درست كردم و در وبلاگم ميذارمش. بد نيست كه شما هم اين بنر رو در وبسايت يا وبلاگتون قرار بدين، بلكه امضاء هاي بيشتري بر عليه اين قانون كه درحقيقت جنبه تبعيض نژادى بر عليه ما ايرانى ها دارد جمع آوري بشه...

فقط كافيه كه از كدهاي زير استفاده كنيد :


 

- ساعت 20:27


 

٭ جمع آوري امضاء عليه قانون ضد ايراني سناي آمريكا، در BBC هم بازتاب داشته:

" انتشار خبر تصويب لايحه پيشنهادى سناتور "دايان فينستاين" و سناتور "ادوارد كندى" با عنوان لايحه تقويت امنيت مرزى موجى از نگرانى و خشم در جام